تبليغاتX
شیطان
به نام شیطان که هم خالق است و هم مخلوق
 اولین مطلب در وبی که بستنش سال83
نمی دانم كه تجسم شما از شیطان چیست و چرا و به چه انگیزه این وبلاگ را انتخاب كردید ولی آنچه كه مهم است حضور شماست هر چند به اندازه یك پوزخند و یا یك لبخند ساده باشد ...........

ولی به هر حال خوش آمدید و قطعا هم مجدد خواهید آمدید . چرا كه شما نیز تعلق خاطر دارید با شیطان ....

من شیطان ۵۹ تمام تلاشم را خواهم كرد كه هر چند روز مشاهدات خودم و شرح ملاقاتهایم با شیطان را برای شما بنویسم .

pedramsnoopyبه جای حرف زدن فقط کافی است اندکی فکر کنید و آنوقت می دانید که خود به تنهای شیطان بزرگید که اگر شیطان نبودید منجیتان می آمد......................

|+| نوشته شده توسط شیطان در شنبه بیست و هشتم آبان 1390  |
 رانده شده
                   .... قطع درخت سیب .......

مدتی است که همه از من رویگردان شده‌اند.....

حتی ابلیس نیز دیگر مرا به درگاه خویش راه نمی‌دهد...

همه اینها علت دارد...
از خداوند اجازه گرفتم .....

که یک روز را در بهشت باشم و بتوانم آنرا ببینم...

خداوند درخواستم  را اجابت نمود...

قصرهای مومنین .....

و رودخانه‌های پر از شراب و حوریان بهشتی را دیدم...

سرمست از شراب و هم صحبتی با حوریان زیباروی.....

خود را مقابل درخت سیب عجیبی دیدم...

یکی از حوریان گفت .....

که این همان درخت سیب ممنوعه است...

در حالی که سرم گرم بود....

وسوسه‌ای تمام وجودم را فراگرفت...

تبری یافتم و دیوانه‌وار بر تنه درخت کوفتم...

درخت پرمیوه بر زمین افتاد....

درحالیکه قهقهه مستانه‌ام فضا را پر کرده بود...

خداوند بر من خشم گرفت .....

و مرا از بهشت خویش اخراج نمود.....

چون بدون رخصت او درخت بهشتیش را قطع کرده بودم...

شیطان نیز مرا از درگاهش بیرون کرد .....

چون ریشه گناه و وسوسه را برکنده بودم...

حال٬من مانده‌ام و تنهایی و تعلیق در جهان...

همه از من رویگردان شده‌اند...!

|+| نوشته شده توسط شیطان در سه شنبه دهم آبان 1390  |
 درخت سیب
                                                       ........ درخت سیب.......

تنها و درمانده و رانده از همه٬......

در دوزخ دست و پا می‌زدم.....

 و شاخه ای از درخت سیب را....

 از این دست به دست دیگر می‌دادم...

فکری به ذهنم رسید...
به نقطه‌ای مابین بهشت و جهنم رفتم.....

 و شاخه درخت سیب را در خاک کاشتم...

شاخه درخت سیب به طرز معجزه‌آسایی رشد کرد .....

و تبدیل به درخت بزرگ و پربرگ و میوه‌ای شد...
فریاد شادی و هلهله از هر دو سو٬.....

از بهشت و جهنم برخاست...
بهشتیان خشنود بودند .....

که محک و میزان اراده در برابر گناه دوباره پابرجا شده بود ....

و نزد خداوند شفاعتم را کردند...
جهنمیان راضی و خوشحال بودند......

چون دوباره میوه و سمبل گناه را برقرار کرده بودم ......

و از شیطان تقاضای بخششم را نمودند...
و من در همان نقطه٬
 ایستاده ٬ متحیر مانده بودم ......

که چگونه بهشتیان و جهنمیان ......

برای اعمال خیر و شرشان ......

نیاز به بهانه‌ای چون درخت سیب من داشتند!!!

|+| نوشته شده توسط شیطان در شنبه هشتم مرداد 1390  |
  ..... و شیطانی که خدا شد......
                  ..... و شیطانی که خدا شد....

خدا را به کناری می نهم....

و خدا می شوم...

من اینک در جایگاه او ایستاده ام...

صوراسرافیل را دستور می دهم....

تمام آدمها را جان بستاند....

و به شیطان فرمان می دهم ....

خون مردگان را برایم به ارمغان بیاورد...

ارمغانی که نشانه پیروزی من بر خداست...

شیطان را فرمان می دهم خدا را از محبس اش به محضر من بیاورد...

از خدا می پرسم....

این همه خاک و گل را چرا حرام کرده....

تا آدمهایی لجن بسازد و او پاسخ می دهد.......

 آدمها از خون ساخته شده اند.....

نه از آب و خاک...

می گویم اش خون چرا؟

و او می گوید......

 آدم را از خون ساختم ......

تا تمام شان خون همدیگر را بنوشند.....

و در آن زندگی کنند...

  ابلیس را فرمان می دهم.....

از معجون خون تمام آدمها برای خدا جامی بیاورد....

و خدای را مجبور می کنم ....

آن خون را در کام برد...

جامی هم من می نوشم...

به افتخار آدمهای مرده خدا.....

صوراسرافیل را فرمان می دهم....

جان خدا را بستاند...!!!!

اسرافیل از دستورم سرپیچی می کند.....

و من خود در صورش می دمم...

مردگان همه زنده می شوند......

و خدای همه را فرمان می دهد....

تا به من هجوم آورند...

من باقی مانده جام خون را می نوشم...

آنگاه هاله ای از مصونیت دور من پدیدار می شود...

هاله ای از معصومیتی که خدای دور خویش داشت...

به ابلیس می گویم در صور بدمد....

خدا جان می دهد و من خدای یکتای آدمها می شوم...

من؛ شیطانیم که زنده شده به خون آدمهاست...

|+| نوشته شده توسط شیطان در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390  |
 دیدار
                          ............ دیدار با جسدم.......

بیل را از این...

 دست به آن دست...

 می‌دهم!

 و مردد به خاک می‌نگرم...

پس از مدتی طولانی...

 تصمیمم را می‌گیرم...

 و به قبرم نزدیک می‌شوم...

 و بیل را به خاک می‌زنم ...

و قبر را می‌شکافم...

می‌خواهم ...

خود را از این قبر نجات دهم....

 و خانه‌ای دیگر بجویم....

شاید در آنجا به آرامش برسم...
پیش می‌روم ...

و به پایین‌تر می‌رسم...

هر از گاه...

 تکه‌های کوچک...

 و پاره پارچه سفیدی پیدا می‌شوند....

 که زمانی کفنم را تشکیل می‌دادند...

لختی با تلخی به آنها می‌نگرم ....

و سپس به گوشه‌ای پرتشان می‌کنم...
سنگها و سنگریزه‌ها....

ریشه گیاهان و درختان....

کرمهای خاکی....

و دیگر حشرات....

 را ...

کنار می‌زنم و به انتها می‌رسم...

اثری از جسمم نیست...
مغموم و متحیر...

مسخ و متعجب...

 به قبر خالی بی‌خود می‌نگرم...

وجودم تبدیل....

 به ذره‌ذره خاکی شد....

 که آن را ...

شکافته و برداشته....

 و دور ریخته بودم...

چه زود خاک شدم...!

|+| نوشته شده توسط شیطان در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390  |
 
                           ........ شروعی دوباره.......

سلام ...

فعلا روز و شب و هفته و ماه و سالتان.....

به شادی...

شروع دوباره ی را آغاز میکنیم....

در سال جدید...

|+| نوشته شده توسط شیطان در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390  |
  رانده شدن
                     ............... روایتی متفاوت از رانده شدن شیطان...........

خداوند!

می خواست...

شیطان را ببخشد...

به قدرت خویش...

همه چیز را به عقب برد..........

فرشتگان ....

ردیف به ردیف تسبیح می گفتند.....

ترسی الهی...

سر تا سر عرش را گرفته بود....

 شیطان....

با تمام شیطانی اش مؤدب ایستاده بود...

خداوند....

نطفه را مورد خطاب قرار داد.....

ای نطفه....

من پروردگار آسمانها و زمینم...

 بوده ام...

از ازل و خواهم بود تا ابد.......

و هر چه را ....

بخواهم بشود پس می شود...

و چون نخواهم....

می گویمش نباش ٬ نخواهد شد...

سنت من...

چیز دیگری بوده است. .....

اما چون به همه چیز قادرم ....

این بار از تو می پرسم:....؟

آیا حاضری و رضایت داری که باشی؟

شیطان.....

یک قدم به عقب گذاشت....

که این اعتراض ی به سبک مقدس بود.!!!!!!

فرشتگان....

یک قدم به جلو گذاشتند.....

و این تایید ی به سبک مقدس بود.!!!!!!

 شیطان اذن سخن خواست....

خداوند اجازه داد....

 پس شیطان....

توانست که سخن بگوید:

پروردگارا!!!!!

  به نطفه نفرمودی....

که نه ماه و نه روز کجا میماند........

 نگفتی که از اولین ساعت آمدنش....

با همه ی بی زبانیش دل درد میرود به میهمانیش....

 و چون گشود چشم ....

و باز کرد زبان ...

و شناخت جهان را....

باید که شروع کند استغفار را .....

 نگفتی که میکروب هم هست .......

 ویروس هم هست .......

 تب هم هست !!

پای چلاق!!!

 چشم کور !!!

 شانس بد و.........!!!!

 دندان هم هست....

اما سی و دو بار درد دندان هم هست ...

و نان به جان کندن هست ...

و آب گرم و جهان تنگ و فریاد که باید پر دم باشد....

نگفتی که از رخسار زرد خوشت می آید ...........

 واین دنیا که او با این همه می آید ......

محل گذر است وجای باطل  ...

 باید که ملک الموت را هم ببیند ....

و جان را به او بدهد ...

و با هزاران درد جانخراش برود از این دنیا ....

 و آن دنیا .......

با ترازوی مثقال زرة خیراً یره و مثقال زرة شراً یره .....

حساب پس بدهد .................

 و هر آنگاه که جهنمی شد: خالدون فیها ابداً.....

 و هر دم در آن آرزوی مرگ کند و نمیرد.............

و همانگونه که سخن میگفت شیطان....

وسعت عرش را به اعتراض قدم به عقب گذاشت......

و فرشتگان به احترام.....

صد و بیست و چهارهزار گام به جلو نهاده بودند...

و عرش از خشم می لرزید........

و تقدس همه جا حکمفرما بود....

پس خداوند خطاب به شیطان گفت:

برو که رانده شده بودی.....

دوباره رانده شدی و نفرین بر تو باد تا قاف قیامت..........

شیطان به فرشتگان نگریست...

همه به سجده افتاده بودند. ................

ونطفه در دست خداوند بود..............

و حرف از ترس در نطفه خاموش شده بود ....

واینگونه بود که شیطان مجددا رانده شد.....

چه رانده شدن دردناکی........


|+| نوشته شده توسط شیطان در جمعه چهاردهم خرداد 1389  |
 نان
                       .......... نان و دنیایتان ....... 

دنیایتان بدل به نان.....

                                    دستانتان بدل به سنگ.....

                   چیست معنی زندگیتان...؟

ابرهای تیره پیشانی......

                             حفره های کبود هوا......

                                                                ..............

آخر چیست این زندگانیتان.....؟

                                           نان

                                                نان

                                                      نان

وبرای ........نان :

 گامهایتان بلند

           گامهایتان کوتاه

                 حرفهایتان بلند

                      حرفهایتان کوتاه.......

و درستان : بابا   !        نان       !        داد     !

|+| نوشته شده توسط شیطان در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389  |
 بازی
                      ............... بازی.........

امروز در دوزخ و  در قصر مجلل خودم نشته بودم.....

آرام نظاره گر مردگان و زندگان بودم....

و مهمانان جدید از دنیان ادمیان...

و ماموران دوزخ شبانه روز  در حال کار.....

از جای خودم بلند شدم....

و سری به حیاط بزرگ دوزخم زدم....

و تنهای جای که در دوزخ آرامم میکند رفتم....

جای که خط قرمز دوزخم هست.....

جای که هیچکس نمیتواند به آانجا قدم بگذارد.....

یک جای ساده.....

تداعی یک خاطره.....

در سالیان دور و دور و دو........................................ر

آرام کلید را بر در آنجا انداختم.....

مثل همه وقت مثل همیشه و مثل فرداها.....

ساکت بود و مقدس....

و تنها یک جای پا...

یک نیمکت...

یک توپ..

یک تاب.....

ناخواسته لبخندی بر لبم نقش بست....

و چشمانم را بستم....

و آن صحنه را تداعی کردم...

تاب دادن خدا را...

دوست کودکی ام...

چه کودکی خوبی..ساده ای.....

چه هم بازی مهربانی.....

یا خدا افتادم....همو که تابم میداد...

همو که پشت نیمکت چشم میگذاشت تا من پنهان شوم....

و حالا مدتها است که من از چشمش پنهان شدم....

و او هنوز به دنبالم میگردد...

آرام بر جای پایش بوسه زدم...

و قطره اشکی را برای دوران کودکیمان از چشم فرو افتاد.....

یاد شما آدمیان حالم را دگرگون کرد....

سریع بر قصر مجلل برگشتم...

و نفرین ابدیم را نثار آدمیان کردم...

گروهی را که جدیدا پیشم آورده بودند را ....

به خاطره خدای کودکیم بخشیدم.....

بخششی خدا گونه....

|+| نوشته شده توسط شیطان در جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389  |
 شیطان و سهراب
                               ............شیطان و سهراب........      

چشم ها را باید بست.....

مثل من باید دید...

من...

پشت جاری شدن چشم...

به دنبال نگاهی بودم...

که در اندیشه خود خواهی ها..

سر به دیوار جنون می سایید..

و گل عاطفه را......

بر لب تاقچه ی دلهره می خشکانید...

من...

زیر پرپر شدن دفتر عمر...

سنگ قبری دیدم...

که به نامردی این دوره شهادت می داد...

من...

آسمانی دیدم در شب!

چشم بندی میکرد!....

ماه را تزریق....

من..

روی انباشتهای از گل سرخ..

چشمه ای دیدم پر چشم..

بلبلی دیدم کور.......

پی آواز قناری ها بود...

من..

آفتابی دیدم که به منشور فضا می تابید...

و از آن سو....

هفت رنگی ز سراسیمگی نور حکایت می کرد...

باغبانی دیدم که به امید به بار آمدن پیوندی

بر درختی لم داد

و در افسوس نهالی که شکست

باغبان هم خشکید

کودکی را دیدیم.....

چوب در چرخ فراغت می راند...

من درختی دیدم.....

برگ برگش همه در سایه نور....

و از آن کودک خورشید بالا میرفت...

تا که برچیند سیب...

تا که بربند بار...

کاسه ای دیدم لبریز...

که در آن صبر به جوش آمده بود...

من سه تاری دیدم....

دم به دم ! مرغ سحر میخواند....

هر دم از بلبل پر بسته که میگفت...

به کنج قفس است.....

حنجرش می لرزید...

و یک خنجر ریز...

که به خونخواهی بلبل مخواست...

قفسی را که تو از آینه ها ساخته ای ! برشکند....

من و سهراب.......هیهات!

|+| نوشته شده توسط شیطان در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389  |
 
 
بالا

جدیدترین کد آهنگ