............... روایتی متفاوت از رانده شدن شیطان...........خداوند!
می خواست...
شیطان را ببخشد...
به قدرت خویش...
همه چیز را به عقب برد..........
فرشتگان ....
ردیف به ردیف تسبیح می گفتند.....
ترسی الهی...
سر تا سر عرش را گرفته بود....
شیطان....
با تمام شیطانی اش مؤدب ایستاده بود...
خداوند....
نطفه را مورد خطاب قرار داد.....
ای نطفه....
من پروردگار آسمانها و زمینم...
بوده ام...
از ازل و خواهم بود تا ابد.......
و هر چه را ....
بخواهم بشود پس می شود...
و چون نخواهم....
می گویمش نباش ٬ نخواهد شد...
سنت من...
چیز دیگری بوده است. .....
اما چون به همه چیز قادرم ....
این بار از تو می پرسم:....؟
آیا حاضری و رضایت داری که باشی؟
شیطان.....
یک قدم به عقب گذاشت....
که این اعتراض ی به سبک مقدس بود.!!!!!!
فرشتگان....
یک قدم به جلو گذاشتند.....
و این تایید ی به سبک مقدس بود.!!!!!!
شیطان اذن سخن خواست....
خداوند اجازه داد....
پس شیطان....
توانست که سخن بگوید:
پروردگارا!!!!!
به نطفه نفرمودی....
که نه ماه و نه روز کجا میماند........
نگفتی که از اولین ساعت آمدنش....
با همه ی بی زبانیش دل درد میرود به میهمانیش....
و چون گشود چشم ....
و باز کرد زبان ...
و شناخت جهان را....
باید که شروع کند استغفار را .....
نگفتی که میکروب هم هست .......
ویروس هم هست .......
تب هم هست !!
پای چلاق!!!
چشم کور !!!
شانس بد و.........!!!!
دندان
هم هست....
اما سی و دو بار درد دندان هم هست ...
و نان به جان کندن هست ...
و آب
گرم و جهان تنگ و فریاد که باید پر دم باشد....
نگفتی که از رخسار زرد خوشت می آید ...........
واین دنیا که او با این همه می آید ......
محل گذر است وجای باطل ...
باید که ملک الموت را هم ببیند ....
و جان را به او بدهد ...
و با هزاران درد جانخراش برود از این دنیا ....
و آن دنیا .......
با ترازوی مثقال زرة خیراً یره و مثقال زرة شراً یره .....
حساب پس بدهد .................
و هر آنگاه که جهنمی شد: خالدون فیها ابداً.....
و هر دم در آن آرزوی مرگ کند و نمیرد.............
و همانگونه که سخن میگفت شیطان....
وسعت عرش را به اعتراض قدم به عقب گذاشت......
و فرشتگان به احترام.....
صد و بیست و چهارهزار گام به جلو نهاده بودند...
و عرش از خشم می لرزید........
و تقدس همه جا حکمفرما بود....
پس خداوند خطاب به شیطان گفت:
برو که رانده شده بودی.....
دوباره رانده شدی و نفرین بر تو باد تا قاف قیامت..........
شیطان به فرشتگان نگریست...
همه به سجده افتاده بودند. ................
ونطفه در دست خداوند بود..............
و حرف از ترس در نطفه خاموش شده بود ....
واینگونه بود که شیطان مجددا رانده شد.....
چه رانده شدن دردناکی........
|
+| نوشته شده توسط
شیطان در جمعه چهاردهم خرداد 1389
|